ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای مرگ تلخ این دست من دستم بگیردستم بگیر
در سینه ام ای آرزو محض خدا دیگر بمیر
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آ دمی دل مرده ام ترکم کنید ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید
ای اشک گرم آروم بریز بر گونه بیمار من
لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
در لحظه بیداد غم کی میشود غمخوار من
ای لحظه پایان این امشب و فردا نکن
درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن
ای عزیز رفته از دست ای سفر کرده دلتنگ
ای بت شیشه ای من ای اسیر معبد سنگ
توی معبد دل من اومدی ساده نشستی
از من و سختی قلبم عاقبت تو هم شکستی
اگه ما هر دو شکستیم از شکست هم شکستیم
کاش از اول می دونستم درد تو درد منم بود
لحظه ای که می شکستی لحظه شکستنم بود
رو بروم آینه نبودی کمک من شده بودی
نه یه معشوق نه یه همزاد روح این تن شده بودی
ندونستم ندونستم واسه من مثله هوایی
تو شکستنی تر از خواب خواب ناز بچه هایی
ندونستم رفتن تو رفتن روح من از تن
معنی نبودن تو لحظه لحظه مردن من
میشینم منتظر اینجاتا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره
میدونم میایی یه روزی یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکستم سر این کوچه میمیره !
