تبليغاتX
فریاد زیرآب
delshekaste

به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش

غم شب های سکوت و دل بارانی خویش

گله از هیچ ندارم نکنم شکوه از او

که شدم بنده ی پا بسته و سودایی خویش

به کدامین گنه مجازات شدم

همه دم نالم و سوزم زپشیمانی خویش

من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب

غزل چشم تو و قصه ی نادانی خویش

 

تو چه دانی که پس هر نگاه ساده من

چه جنونی چه نیازی چه غمیست

نگاه تو پر عصمت و ناز

چه عذاب و ستمی است بر من

خدایا کفر می گویم پریشانم

تو چه می خواهی از جانم نمی دانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

حال که اسیربازی سیاه روزگارم

مرا به آن حکمی که آغاز کردی

به همان حکم به پایان برسان

...

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:27 توسط فرزاد |